این روزهای ما
سلام عزیزم
امیدوارم حالت خوب خوب باشه
عزیزکم امدم از این روزهای یکم پر استرس بگم
کوچولو نازم اول بگم که یکی از فامیلهامون رئیس بخش نوزادان یکی از بیمارستان های اصفهان
که فکر کنم تا آخر بارداری حتی وقتی به دنیا امدی خیلی بهش زحمت بدیم البته بگم که خیلییییییییییییی خاله مهربونی هست اسمش خاله فرزانه است.
بعد از این که فهمیدم هستی به فعالیت خودم ادامه دادم سر کارم را می رفتم فرزانه جون هم بهم گفت الان نمیخواد بروی دکتر چون هنوز قلب بچه تشکیل نشده و کاری برات نمی کنند.
تا یک شب که با درد شدید زیر شکم از خواب بیدار شدم به قدری درد داشتم که بی اراده جیغ میکشیدم بعد از 20دقیقه در حالی که آماده میشدیم با بابا بریم بیمارستان خوب خوب شدم.
ولی فرداش کلی استرس داشتم که چرا این درد بوده تو اینترنت خوانده بودم ممکن حاملگی خارج رحم باشه به فرزانه جون که گفتم وقتی فهمید خیلی نگرانم گفت بیا تا برات سونو بنویسم بعد از کار بلافاصله رفتم پیشش که برام سونو نوشت . که خدا را شکر دکتر سونو گفت رحم ات می خواسته بزرگ بشه که درد داشتی ومشکل خواستی نیست.
ولی وقتی خوشحال از سونو امدم واییییییییییییییی خدا اولین لک را دیدم بعد از اون با فرزانه جون تماس گرفتم که بهم گفت برو پیش دکتر با کمک خودش دکترم را انتخاب کردم خانم دکتر ناهید مظاهری
که خیلییییییییییییی دکتر خوبی بود با دقت به همه حرف هام گوش میکرد. بعد بهم گفت اینها علائم سقط وباید استراحت کنی
و هنوز قلبش تشکیل نشده و فقط ساک حاملگی .عزیزم پیش خودم گفتم اول ساکش را فرستاده تا بعد خودش بیاد.
از همون روز دیگه سرکار نرفتم در واقع کار تعطیل شد ولی دلم برای کارم تنگ شده برای افرادی که باهاشون در رابطه بودم همش به بابا میگم چه خبر از کار،دوست دارم همش از کار برام بگه ولی خوب بخاطر شما تحمل می کنم .
تا چند روز بعد که شدت لکه دیدنم بیشتر شد خیلی ترسیده بودم همش گریه میکردم میگفتم خدا یا بچه ام را بهم ببخش
تصمیم گرفتیم با مامان مهشید بریم پیش دکتر تلفن زدم ومشکلم را گفتم خانم منشی گفت ساعت 8:30 بیا وقتی رفتیم یکی دو نفر که رفتند داخل نوبت ما شد
مشکلم را به دکتر گفتم وبا حالت بغض گفتم
نمی خوام از دستش بدم دکتر برام 2 تا آمپول نوشت بعدم گفت اگر بچه ناسالم باشه سقط میشه وقتی اینو شنیدم یکم دلم آروم شد گفتم خدا یا واگذار میکنم به خودت اگر صلاحم هست بمونه وگرنه هرچه خودت می خواهی راضیم به رضای تو
بعد از اون شب هم رفتیم خونه مامان مهشید در حال استراحت خیلی سخت که هیچ کاری نکنم وفقط استراحت کنی ولی خوب بهشت را به بها دهند نه به بهانه
عزیزم مامان تورا خدا مواظب خودت باش و سفت بچسب به مامان اصلا فکر اینکه از دستت بدم هم آزارم میده


این روزهای ما 

